۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

شب کشف باند ها

....

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

سال نو سال تو




استیو... عاقبت چی شد؟من نمی تونم اون حد بالا از نفرت رو تولید کنم ..اون داره یه میل مقاومت ناپذیر پیدا می کنه که هر چیزی رو شعر کنه..حس می کنه/کنم که داریم به آخر خط رخداد هامون نزدیک می شیم
این همه زمان از دست رفته رو من جواب گو ام؟برنامه هایی که عقب افتادیم از پالپ از فریاد ها از اجتماع

اتفاقی که الآن داره می افته اینه که بعضی آشفتگی ها یی که دیوونگیمو می آوردن نیاز داشتن ارزش زمینی واقعی خودشونو پیدا کنن  مرتب می شن
همه ی ترس منم اینه که دیگه جایی برای عوض شدن من تو اون روز ها نباشه
تا دور بشه روزی که وقتی می نویسی وبلاگ خوب وبلاگ تعطیل شدست سرنوشت پست بعدی رو همون شب من تعیین نکنم

اما عید امسال من دورم
گاهی فک می کنم اگه سال سوم دبیرستان من تهران زندگی می کردم با اون دوستی داشتم و تو اون خلوت شهرم  اون ترکش های درد رو رو احساسم نمی کاشتم چه قد زندگی فرق می کرد شاید بهتر از این مرحله ای که الان هستم ولی هیچ وقت هم چین اثری از امید نبوداثری از اون ویژن های خالصی که این روز ها کم رنگ شدند
 ولی حالا فک می کنم سختیشو تا چند سال بعدش که عوض شدن همتی چند برابر می خوات ...این عوض به در هیچ وقت به این مایی که استعارش تو وجودشه امیدوار نمی شدم استیو....نمی رسیدم
نمی خوام قبول کنم داریم جلوشو می گیریم
آهنگی که هرگز تا به حال نشنیده بودم

با وجود اینکه مفهوم جادوهایی که توی دیوونه یا لینک اسپری هایی که از یو تیوب می ذاری منو احیا می کنه گاهی برای انتقال مفهوم سادگی بین این گرداب ها حل می شم تو  گل نیستی که بشه ازت نگاه برید درخت نیستی که بشه از زیر سایش اومد بیرون باد نیستی که بشه رفت خونه ابر نیستی که بشه چتر باز کرد تو تا حالا زیر بار همه ی این مسیولیت ها بهار بودی آرام باش مجال من

بعد که دوباره در دور دست ها خودم پیدا شدم بیا جلو...می آم و دورت...بیا جلوترم نمی تونم بلند بگم...می چرخم...خودت تازه می دونی که من چه تصویر هایی رو حراج کردم خودت بعدش می فهمی که دس زدن به کجای تنمه که تحریکم می کنه
 همه چیز که لذت نیس عزیزم!!

بهار ...آخ بهار  جان بهار داغ دل سابق من بهار ووی بهار بذا یه کم نفس تازه کنم قرچ قرچ بهار آهااااااا بهار بیا درد و دل کنم  می گی کی بهار عشقمون نزدیک می شه.. نگو این حرف رو.. شاید هیج وقت اون وقت باید دس بذاریم رو دس؟
:((  بهار تو لب که تر می کنی من گریم می گیره از همه ی صبری که کردم از این کاروانی که آدماش دارن می رن و من گرفتار بار افتاده ی روی زمینمم

موقعی که گفت اگه برگشتن ممکن نیس تو بگو برای گذشتن از ناممکن چه کنم/کنیم...
عیب از گیرنده های بویایی ما نیس..بهت گفتم ؟اثر برگزیده ی سال رو وبلاگ بو ها اعلام می کنم بهار تو سمفونی طبیعت رو ساختی ذات(؟)ت شک نداره...منم که باید از دل سنگ . گرمای سخت کوره خودمو بیرون می کشیدم...باشه ... خیلی غافلگیر کننده
امون بده!
کاش دختر ها این جوری نبودن که هر مرحله ی ابراز احساس هایی که رفته بودن رو نتونن دوباره پاس بدن برگردن و کوتهش کنن .آخه الان کلید تو دستشه

یادمه قبل از اینکه توی استعاره ها از چنین روز سیاهی سخنی  گفته بشه ما توی مشام گرگها جوونه های بنفش و قرمز می زدیم می کشتیم . باد اون ها روزهای امسال همه ی عرش رو طی می کرد و به هر درختی سر می ز د
باید چیزی پیچیده تر ی پشت این ها باشه فقط جاده ی ادراک ها و کابو های صحراها نیس که بهش رسیدیم و توش  نعل هامونو کوبیدیم
فکر کن.. تو فقط حادثه ای رو می گی لحظه ای که تولدش یه مشام می خوات که ازت ملیون ها کیلومتر دورتره
…
چیزی که خیلی آدم های دیگه ای که فهمی از رمز ها هم دارند هم در کنار تو متوجهش نمی شوند
همش شیطنت تو/من شد اندیکاتور پرونده هایی که هویت ازدست رفتشون لحظه های اون بازار ها بودن
اعتفادت بر زمان سر ریز شدن ها و هجوم کاسه های نیاز و لبریز کردن اون تو همون لحظه مال سرمای زمستونهاس...مثل زمستون پیدا نشدنی امسال...نگرانی می دونم منم هستم. نه تویی که داری پر ها ی به این قشتگی در می آری ....وای نسا نگاشون کن . پروازشون بده اونا به روزش دوباره خودشونو پیدا می کنن تو یه افسانه ساختی ریبو باور کن تا مدتی پیش از این جشن ها همین بود و اثبات بنایی که بلند کردی  فقط بر باد ها تا تولد همه ی جوانه های تو پایدار خواهد ماند به اونا فک کن تو آرزوی بهار بودی این جوری فک کن که امروز کار تو هر صبح امید باز کردن هر روزه ی پنجره ها نیس

می دونم از اینجا به بعدش با منه دیگه تا حالا فهمیدی که خوراک این روزهای آینده ی من چیه...
چیزی به جز تنها خیال بهار چیزی به جز این آرامشی که برامون فقط بچه بازی باشه
سالی باشه تا غروری که شکسته شد لطمه ای که به آرزو وارد شد بر گردونده بشه .. از این حرف من می ترسی؟
  که فراموش  نکنیم...عشقی در دل نه در سر و دلیلی برای زندگی نه روزمرگی.. رویای در دست نه دور دست
***
آیین باستانی بهارجز این نیست...اصلا بحث تموم شدن حقه هامون نیس بحث  سر خواستن حس پیدا کردن یا نکردن یه جایگاه  خوب بین درختای دیگس
مگه خودت نبودی که می گفتی مگه ما درختیم؟ ما یه کم بیشتریم ...انسانیم
من تو بیشتر بودن شک نداشتم ولی تو الان خسته ی این روزهایی حالا بیا و ببین سرباز های تو
سر این دشت دارن پوتیناشونو واکس می زنن و ناخون هاشونو می کشن
و نامه به عشقشون می نویسن
یادته اسمشو می ذاشتی سر من پر خون می شود الآن تقریبا فک که می کنم  بچه ای هستم بیا و ببین همونم ولی یه درد توش  ندارم
 الان چیزی از اون بو کشیدن کم دارم
نمی دونم چه جوری نتقالش بدم و دنبالشم
بیا بیا بیا وسط
chun hamun tor shod ke dass hamuntori shod ke das 
boro kenar hich ki nis ....
rushanam kon ta bad
rushanam kon ta bad

paruye pa andakhte ghatreharo bepashun tu suratam
pepashun atre baharo
bahar umade
harkari  mige bokon
tangesh kon
lada di da
o OO o OO oo...
takuneh bede baby baby takunesh bede
 **
vase 120 sale dige ke bazam baad miat
bechin hah bechin hah bechin
ta vasat bia  BECHARKHUN un baraxesho
turn the me up turn the me up
lah lahlah lah
emtehANAM KON EMTEHANAM KON
hey... migi ...migam ...mige be khodesh marbute hal be khodesh ...be haal o haal o az khodesh  ta khodesh ze halo halo ta haal o gherghereha o ayande o pas hal che hal o ayande o pas ayane ha pas o pas ayandeha o pas hal o pas o pas pas
che ke che chi che  hal o ayande o che hal o haal o emtehanam kon emtehanam kon


تا آخرین ساعت ها احساساشو از سال ۸۸ نوشت

شهید بهار

تیکه های مختلف بو های بهار

ما از اون جا که نگاه هیز می کردیم شروع کردیم به چیز های زیبا. و پردازش ها ی موازی با هاشون ...تو حس های مختلف یک زن  شتابیه که برات امروز نفس رو بریده...همه ی اون بهترین روز ها یاد باد که تو برای یک بار خودت رو شناختی یه شناختی که من نذاشتم....این یه حقیقته..از روی استعاره ها ...آزاده باش با شروع امسال...ولی چیزی تموم نشده...نه ...به دانه ای فک کن که توی وجود توست.. خود تو و باید رشد کنه  فصل تازه بعد ابرهای اشباع نریخته ی خسته
دلم خیلی می خواس می تونستم به احترام همه ی زنگ هایی که شب ها و روز ها با شجاعت به صدا در آوردی قلوه سنگی بذارم  تا ببینی که چه قد  بالاتر می رفت
نشد..نشد که تو این حس عمیق رضایت رو به دست بیاری ..نشد که الآن دلت راحت باشه برای شروع دوباره...برای رخت باز نکردن از این زمستونی  که تو بعضی شبا با من فقط از پشت پنجره ی بارونی نگاش می کردی... سال سبز صبر و استقامته
صدای لرزش پاش می آت
به آرزوهات برس تو توان رسیدن بهشون رو داری نمی دونم دیگه چه جور توضیحش بدم الآن باور نمی کنی
عیدت مبارک

سال نو سال تو




استیو عاقبت چی شد؟من نمی تونم اون حد بالا از نفرت رو تولید کنم ..اون داره یه میل مقاومت ناپذیر پیدا می کنه که هر چیزی رو شعر کنه..حس می کنه/کنم که داریم به آخر خط رخداد هامون نزدیک می شیم
این همه زمان از دست رفته رو من جواب گو ام؟برنامه هایی که عقب افتادیم از پالپ از فریاد ها از اجتماع

اتفاقی که الآن داره می افته اینه که بعضی آشفتگی ها یی که دیوونگیمو می آوردن نیاز داشتن ارزش زمینی واقعی خودشونو پیدا کنن  مرتب می شن
همه ی ترس منم اینه که دیگه جایی برای عوض شدن من تو اون روز ها نباشه
تا دور بشه روزی که وقتی می نویسی وبلاگ خوب وبلاگ تعطیل شدست سرنوشت پست بعدی رو همون شب من تعیین نکنم

اما عید امسال من دورم
گاهی فک می کنم اگه سال سوم دبیرستان من تهران زندگی می کردم با اون دوستی داشتم و تو اون خلوت شهرم  اون ترکش های درد رو رو احساسم نمی کاشتم چه قد زندگی فرق می کرد شاید بهتر از این مرحله ای که الان هستم ولی هیچ وقت هم چین اثری از امید نبوداثری از اون ویژن های خالصی که این روز ها کم رنگ شدند
 ولی حالا فک می کنم سختیشو تا چند سال بعدش که عوض شدن همتی چند برابر می خوات ...این عوض به در هیچ وقت به این مایی که استعارش تو وجودشه امیدوار نمی شدم استیو....نمی رسیدم
نمی خوام قبول کنم داریم جلوشو می گیریم
آهنگی که هرگز تا به حال نشنیده بودم

با وجود اینکه مفهوم جادوهایی که توی دیوونه یا لینک اسپری هایی که از یو تیوب می ذاری منو احیا می کنه گاهی برای انتقال مفهوم سادگی بین این گرداب ها حل می شم تو  گل نیستی که بشه ازت نگاه برید درخت نیستی که بشه از زیر سایش اومد بیرون باد نیستی که بشه رفت خونه ابر نیستی که بشه چتر باز کرد تو تا حالا زیر بار همه ی این مسیولیت ها بهار بودی آرام باش مجال من

بعد که دوباره در دور دست ها خودم پیدا شدم بیا جلو...می آم و دورت...بیا جلوترم نمی تونم بلند بگم...می چرخم...خودت تازه می دونی که من چه تصویر هایی رو حراج کردم خودت بعدش می فهمی که دس زدن به کجای تنمه که تحریکم می کنه
 همه چیز که لذت نیس عزیزم!!

بهار ...آخ بهار  جان بهار داغ دل سابق من بهار ووی بهار بذا یه کم نفس تازه کنم قرچ قرچ بهار آهااااااا بهار بیا درد و دل کنم  می گی کی بهار عشقمون نزدیک می شه.. نگو این حرف رو.. شاید هیج وقت اون وقت باید دس بذاریم رو دس؟
:((  بهار تو لب که تر می کنی من گریم می گیره از همه ی صبری که کردم از این کاروانی که آدماش دارن می رن و من گرفتار بار افتاده ی روی زمینمم

موقعی که گفت اگه برگشتن ممکن نیس تو بگو برای گذشتن از ناممکن چه کنم/کنیم...
عیب از گیرنده های بویایی ما نیس..بهت گفتم ؟اثر برگزیده ی سال رو وبلاگ بو ها اعلام می کنم بهار تو سمفونی طبیعت رو ساختی ذات(؟)ت شک نداره...منم که باید از دل سنگ . گرمای سخت کوره خودمو بیرون می کشیدم...باشه ... خیلی غافلگیر کننده
امون بده!
کاش دختر ها این جوری نبودن که هر مرحله ی ابراز احساس هایی که رفته بودن رو نتونن دوباره پاس بدن برگردن و کوتهش کنن .آخه الان کلید تو دستشه

یادمه قبل از اینکه توی استعاره ها از چنین روز سیاهی سخنی  گفته بشه ما توی مشام گرگها جوونه های بنفش و قرمز می زدیم می کشتیم . باد اون ها روزهای امسال همه ی عرش رو طی می کرد و به هر درختی سر می ز د
باید چیزی پیچیده تر ی پشت این ها باشه فقط جاده ی ادراک ها و کابو های صحراها نیس که بهش رسیدیم و توش  نعل هامونو کوبیدیم
فکر کن.. تو فقط حادثه ای رو می گی لحظه ای که تولدش یه مشام می خوات که ازت ملیون ها کیلومتر دورتره
…
چیزی که خیلی آدم های دیگه ای که فهمی از رمز ها هم دارند هم در کنار تو متوجهش نمی شوند
همش شیطنت تو/من شد اندیکاتور پرونده هایی که هویت ازدست رفتشون لحظه های اون بازار ها بودن
اعتفادت بر زمان سر ریز شدن ها و هجوم کاسه های نیاز و لبریز کردن اون تو همون لحظه مال سرمای زمستونهاس...مثل زمستون پیدا نشدنی امسال...نگرانی می دونم منم هستم. نه تویی که داری پر ها ی به این قشتگی در می آری ....وای نسا نگاشون کن . پروازشون بده اونا به روزش دوباره خودشونو پیدا می کنن تو یه افسانه ساختی ریبو باور کن تا مدتی پیش از این جشن ها همین بود و اثبات بنایی که بلند کردی  فقط بر باد ها تا تولد همه ی جوانه های تو پایدار خواهد ماند به اونا فک کن تو آرزوی بهار بودی این جوری فک کن که امروز کار تو هر صبح امید باز کردن هر روزه ی پنجره ها نیس

می دونم از اینجا به بعدش با منه دیگه تا حالا فهمیدی که خوراک این روزهای آینده ی من چیه...
چیزی به جز تنها خیال بهار چیزی به جز این آرامشی که برامون فقط بچه بازی باشه
سالی باشه تا غروری که شکسته شد لطمه ای که به آرزو وارد شد بر گردونده بشه .. از این حرف من می ترسی؟
  که فراموش  نکنیم...عشقی در دل نه در سر و دلیلی برای زندگی نه روزمرگی.. رویای در دست نه دور دست
***
آیین باستانی بهارجز این نیست...اصلا بحث تموم شدن حقه هامون نیس بحث  سر خواستن حس پیدا کردن یا نکردن یه جایگاه  خوب بین درختای دیگس
مگه خودت نبودی که می گفتی مگه ما درختیم؟ ما یه کم بیشتریم ...انسانیم
من تو بیشتر بودن شک نداشتم ولی تو الان خسته ی این روزهایی حالا بیا و ببین سرباز های تو
سر این دشت دارن پوتیناشونو واکس می زنن و ناخون هاشونو می کشن
و نامه به عشقشون می نویسن
یادته اسمشو می ذاشتی سر من پر خون می شود الآن تقریبا فک که می کنم  بچه ای هستم بیا و ببین همونم ولی یه درد توش  ندارم
 الان چیزی از اون بو کشیدن کم دارم
نمی دونم چه جوری نتقالش بدم و دنبالشم
بیا بیا بیا وسط
chun hamun tor shod ke dass hamuntori shod ke das 
boro kenar hich ki nis ....
rushanam kon ta bad
rushanam kon ta bad

paruye pa andakhte ghatreharo bepashun tu suratam
pepashun atre baharo
bahar umade
harkari  mige bokon
tangesh kon
lada di da
o OO o OO oo...
takuneh bede baby baby takunesh bede
 **
vase 120 sale dige ke bazam baad miat
bechin hah bechin hah bechin
ta vasat bia  BECHARKHUN un baraxesho
turn the me up turn the me up
lah lahlah lah
emtehANAM KON EMTEHANAM KON
hey... migi ...migam ...mige be khodesh marbute hal be khodesh ...be haal o haal o az khodesh  ta khodesh ze halo halo ta haal o gherghereha o ayande o pas hal che hal o ayande o pas ayane ha pas o pas ayandeha o pas hal o pas o pas pas
che ke che chi che  hal o ayande o che hal o haal o emtehanam kon emtehanam kon


تا آخرین ساعت ها احساساشو از سال ۸۸ نوشت

شهید بهار

تیکه های مختلف بو های بهار

ما از اون جا که نگاه هیز می کردیم شروع کردیم به چیز های زیبا. و پردازش ها ی موازی با هاشون ...تو حس های مختلف یک زن  شتابیه که برات امروز نفس رو بریده...همه ی اون بهترین روز ها یاد باد که تو برای یک بار خودت رو شناختی یه شناختی که من نذاشتم....این یه حقیقته..از روی استعاره ها ...آزاده باش با شروع امسال...ولی چیزی تموم نشده...نه ...به دانه ای فک کن که توی وجود توست.. خود تو و باید رشد کنه  فصل تازه بعد ابرهای اشباع نریخته ی خسته
دلم خیلی می خواس می تونستم به احترام همه ی زنگ هایی که شب ها و روز ها با شجاعت به صدا در آوردی قلوه سنگی بذارم  تا ببینی که چه قد  بالاتر می رفت
نشد..نشد که تو این حس عمیق رضایت رو به دست بیاری ..نشد که الآن دلت راحت باشه برای شروع دوباره...برای رخت باز نکردن از این زمستونی  که تو بعضی شبا با من فقط از پشت پنجره ی بارونی نگاش می کردی... سال سبز صبر و استقامته
صدای لرزش پاش می آت
به آرزوهات برس تو توان رسیدن بهشون رو داری نمی دونم دیگه چه جور توضیحش بدم الآن باور نمی کنی
عیدت مبارک

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

از جادوی بی ادعای نوشتن بر قافیه


بابا بازش کن...باز تر و بازترش کن
یا آن هنگام که خواص اسم یحیی را بی دریغ بر زبان می آوردند
دیشب صحنه ای  که در آن حذف شد را پرسیدم.
 نمی دیدم .
درد بی علاقه هایی که تولد دست به دست آیینه ها رابرف می ساختند...
امشب من خودم هستم.. نماینده ی یک نسل سرخوردگی و تباهی موجی که کسی  بی زبانی دندان هایش را نشمرد خواهان رستاخیز تمام خشکی های بی سابقه ای که فقط باد ها راز گشای رها رها رهاییشان بود
 بر پا ایستاده ام...
من بر آن تکه زمین این کویر یک خواهش بدهکارم...
مشکوک به ذات نیستم.
من در تکرار تکیه بر بادها امروز آواز نامشروط یک ترانه ی عامیانه ام...حدیث و حرص پرواز یک مار بودایی بر کرنش یک نی انبان...عرفان پیشه نکردم تا سیرتم سراب حرم سرای کوچه های بن بست فاحشه ها ی پیر گردد .
خواهشم دست کشیده بود روزی بر معرفت بشری ..
بینشی که کوه را چنان می شکافد که قناری از پرواز نغمه در می سازد. اشک نیستم که بگویی نغمه نیستم که بدانی دزد نیستم که ببینی.
دیگرآسان تر نمی گردد در عین حال برای خالصان پر اکراه تر .برای آنان که فکر می کنند که فکر می کنند.
قلم امروز محشر صغری ست نه از تولد ادبی نه از خواص آب ها نه از خلوت .از جادوی بی ادعای نوشتن بر قافیه  .ناقوس ها های و های می کنند.کمر به کمر اسمی را بر زبان می آورند:
پوچی ما از نهال بی حیای تو می ترسیم !

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

 in my eyes you ca do no wrong halamo bad kard, ya unja ke badesh gof shoja chiz neminvise, labkhand ru laba mishine ...az emruz be bad ham dobare injuri peid mikonam ke barnamae mizaram chan sa'at otobus gardi

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

دستان زندگی...درک

perception
az unja shuru shod ke yeki  ghanune vagheyii budane tahrire ehsas ro shkund o az farda ba abzare kasane digari ghahghaheyi penhani zade shod
agar injara makani benamam ke hameye didani ha arse peida mikonand
derakhtha az  gel chang mizanand baraye asemani ke ar atashe ghoghast.ke kur suye gha're chahist.. varagh ha ra ke barg mizani hanuz zamin shekve mikonad az chistie khejalat.omidvar mishavim
dark az ehsas az sa'atha sa'atha mohr mikhorde be barge kashtiye yek tarafeyi ke baraye hamle kaghaz ruz beruz sangintar mishavad,tak sarneshinash bi hozure ruhe cheshmhaye ashena darya ra faryad
mizanad

mikubad pelkha ,misorayad sarma,mibandad balhaye parvaze faje'era
bekub,besora,beband
kasi lab tar kard be avaze dohol,be raghse chubake pesarbaceye shahr be lake parhaye tootie shirin gushte sokhane tajere ghods .perception baraye digaran az fateheye ruhe ehterame amiane gor gereft,dur shod parvaz kard ...
...cheshhaye kamelan baze baste inbar lakh lakh.. keshan keshan ...lahlahe zanan...be khonyagarha andishe mikonand
del inja minevisad man az hameye shoma ari hasam
,


پرسپشن
از آنجا شروع شد که یکی قانون واقعی بودن تحریر احساس رو شکوند و از فردا با آلات کسان آشنایی قهقهه ای پنهانی زده شد..من..
اگر آنجا را مکانی بنامم که همه ی دیدنی ها عرصه پیدا می کنند می بینم
درخت ها از گٍَِِِل چنگ می زنند برای آسمانی که در عطش غوغاست .که کورسوی قعر چاهیست..اما
ورق ها را که برگ می زنی ...هنوز زمین شکوه می کند از چیستی خجالت .امیدوار می شویم
درک از احساس ساعت ها مهر خورده به بلیط کشتی یک طرفه ای که برای حمل کاغذ روز به روز سنگین تر می شود..تک سرنشینش بی حضور جسم چشمهای آشنا...دریا را فریاد می زند
می کوبد پلک ها...می سراید سرما..می بندد بال های پرواز فاجعه را
بکوب بسرا ببند
کسی لب تر کرد به آواز دهل به رقص چوبک پسر بچه ی شهر.. به لک پرهای طوطی شیرین سخن تاجر قدس.
پرسپشن برای  «دیگران»از فاتحه ی روح رومی احترام عامیانه گر گرفت.دود شد. پرواز کرد.
چشم های کاملا باز بسته لخ لخ...این بار کشان کشان...له لهه زنان...به خنیاگری از تبار گل اندیشه می کنند خیالتان راحت.دل اینجا می نویسد :من از دستانش عاری هستم

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

vagueness on intractable conflicts





we know how to criticize and correct all equivocations. Indeed,it is proved that every natural language is self-disambiguating in the sense that each has all the resources needed to uniquely specify any reading one desires.we know how to criticize and correct all equivocations. Indeed, every natural language is self-disambiguating in the sense that each has all the resources needed to uniquely specify any reading one desires

first of all since every species is vague,every term goes cloudly at its edge
.

In contrast, an ambiguous word has its ambiguity directly — simply in virtue of having multiple
 eanings.


Ambiguity and vagueness also contrast with respect to the speaker's discretion.


vagueness 3 ta aspect dare contextualization and

Supervaluation

 and many valued logics...
vhadafe ma ine ke begefim vaguness chejuri komak mikone be janbeye ravanshenakhtie ghazieye daeling critical psychiatric cases

The challenges for the contextualist is to find enough shiftiness to block every sorites argument.


rphilosophers argues that "borderline applications of vague predicates are neither true nor false, but rather are instances of "truth value gaps". He defends an interesting and sophisticated system of vague semantics, based on the notion that a vague predicate might be "made precise" in many alternative ways. This system has the "consequence that borderline cases of vague terms yield statements that are neither true, nor false.
,

many-valued logic

the many valued rule of disjunction is to assign the whole statement  the truth value of it's highest disjunct,as philosophers any person in react to case of "tall man" cannot sincerely assert that you are tall and  cannot sincerely assert that you are of average height. But  can assert the hedged claim ‘You are tall or of average height . here we inted to claim latent attractors sometimes becomes the reflexion of the person in chosing the arbitrary meaning pas janbeye tashkhise attractorha ham dare in vagueness


  eventhough some philosophers some think  vagueness is a form of ignorance,tuye intractable conflicts shoma az vagueness estefade mikonid ta  dargirie ehsasie taraf ro pak konid ya refresh konid .ruye ye masire trajectory (gozareyi)be ye attractorhayi nazdik mishid be in ravesh dar eine hal dargire tanha attractorhaye ghadimi nemishid a
***


Epistemicists explain the rise in assertibility by the increasing probability of truth. Since the addition of disjuncts can raise probability indefinitely, the epistemicists correctly predict that we can hedge our way to full assertibility. However, epistemicists do not have a monopoly on this prediction.


chejuri vague conditions be kashfe attractorhaye nakhodagah komak mikone??
nemitunim begim har jahatgiriyi tuye erayeye ye jomleye mobham va tasmimgirie farad latent attractorha (attractorhaye nakhod agah)ro moshakhas mikone,in ette;a'at ro be tore daghigh bayad az tarighe raveshhaye ravan darmanie digeyi mese sarnakh tadayie azad tafsire roya nam borde shode dast yaft

using ambiguous when one wants to get an information from attractors by the person's reflex the negative aspect of ambiguous word works as a reppeller and the othere half does not affect.


wbaraye avaz kardane sharayete fard we have to near by the attractors ,noghate zini va noghate dafe be ham va nazdik konim so


nobel nemidan biam begam attention defficiencies haro ba nazdik kardane ye attractore masnuyi treat mikonan


repellers in dynamical systems ar points that trajectories(here gozareha) extract,here repeller are cases where mind diverges before a time to decide
vague conditions(like sarcasms or etc.)mitunan be dalile arzeshgozariyi ke ruye comparisons mikonand be onvane noghthaye zini (state hayi ke trajectorihaye gozareyi az yek taraf be an jazb shode va az tarafe digar daf migardand)...tashbih beshavand

NEARING BY THE ATTRACTORS :for making it senseyou can assemble a vague sentence with one meaning related to a specific attractor and anothere with your intended attractor thats what poets do a lot.



....

such phenomenon happens in vague cases
.


key:**